خرید بک لینک
نبودنت مرا آزرد باباجان... سخت است در سه سالگی پدر از دست دادن. واژه سخت، ناتوان است در توصیف حال ما. اما بابای من، بابایی که بارها سفر رفتی و برمیگشتی، آن بار برنگشتی. بابا جانم نگاهم به در خشک شد از بس انتظارت را کشیدم، که داخل شوی و دختر دردانه ات را بغل کنی و ببوسی، دستی به سر علیرضا بکشی و با مادر گرم صحبت شوی... اما انگار هرگز قرار نبود دوباره این صحنه ها تکرار شود. با اینکه ۳سالگی، آخرین دیدارم با تو بود، اما هنوز گرمای نوازش دستانت را بر صورتم حس میکنم... هنوز در خواب با دیدن چشمان نازنینت، تا روزها بعد غرق شعف می شوم، اما علیرضا چه؟ او آن قدر کوچک بود که هیچ تصوری از مهر پدری ندارد. بابای عزیزم! ۴سال باسختی گذشت و زمان مدرسه رفتن شد و من، تو را نداشتم برای همراهی. دیدن دخترهای هم سنم که با پدرانشان به مدرسه می آمدند، داغ دلم را تازه می کرد. چه شب ها که قاب عکست را بغل کردم و با هق هق گریه به خواب رفتم... چه روزها که به امید باز دیدنت، از خواب بیدار شدم. آنقدر به فکرت بودم که در هر فرصتی از مادر میخواستم تا از تو برایمان بگوید. مادر جان اما هربار از تو میگفت بغض گلویش را میفشرد. از تعبد و مرام و مردانگی ات، تا احترام گذاشتن به پدربزرگ و مادربزرگ، تا همراهی با ضعفای روستا، تا دلیری و شجاعت در جنگ علیه دشمن. بابا جان! من شنیده ام که بابا ها "قهرمان" فرزندانشان مخصوصا دخترانشان هستند اما وقتی تو کنارم نبودی، این مادر بود که با معرفی و شناساندنت به ما، تو را به قهرمان من و علیرضا تبدیل کرد؛ او حتی بعداز ۴۰ سال، یادگاری هایی از تو دارد و هربار سخن از تو می شود، آن ها را به اعضای جدید خانواده نشان می دهد و با بغضی فروخورده به اندازه ۴۰ ساااال؛ باعشق از تو می گوید و چشمانش ت

برچسب: نویسنده: پویا قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 18:44

صفحه بندی